Last Update: Tuesday October 11, 2011

  بازگشت به صفحه ی فرهنگ و ادب  |    بازگشت به صفحه ی اصلی   

 

فرهنگ و ادب

 

شخصيت پردازی ايده آليستی در ذهن ايرانی کوهیار نیک پندار

دست ها بر آسمان است و چشم ها به دستان ديگری، دل ها در آرزوی وصال اند و مشتاق رسيدن به نتيجه ای كه كوچكترين تلاشی براي آن نكرده ايم. شايد اين حال بسياری از مردماني باشد كه سالهاست چشم انتظار برآورده شدن آرزوها و خواسته هايشان هستند، چه بخردانه و چه نابخردانه! نمی گويم كه اين شرح حال همگی ماست، اما بدون شك بسياری از ما چنين هستيم.

شايد بتوان گفت كه تا اندازه ای هم گناه از ما نبوده است، مردمی بوده ايم كه قرن ها نفس هايمان را در سينه هامان حبس كرده اند، تا دم بر نياوريم. به جايمان نفس كشيده اند، به جايمان انديشيده اند، و به جايمان تصميم گرفته اند. اما اين حدود تا كجا می توانند گسترده شده باشند؟ آيا به اندازه ای موثر بوده اند كه تمامی اهمال ها و كوتاهی ها را به گردن آن ها بياندازيم و دوباره با خيال راحت بگوييم كه « كوتاهی از ما نبوده است، زمانه اينگونه بوده، و تقدير چنين خواسته است و ... »، براستی كه چنين نيست. منكر مقتضيات زمانه و شرايط روزگار نمی توان شد، اما اين دليلی نيست تا ديگر دست از تلاش شست و به گوشه ای خزيد.

اگر ما اينگونه هستيم و يا آنگونه بوده ايم، به يقين اولين عامل آن خود ما بوده و هستيم. منتها ميزان آن متفاوت می باشد. گاهی توان و تلاش انسان ها به گونه ای است كه می توانند خود سرنوشت شان را تعيين كنند و گاه آن مقدار ناتوان از تغيير هستند كه ديگران اين مهم را به عهده می گيرند. موضوعی را كه در اين نوشتار می خواهم بيان كنم در همين مورد می باشد اين است كه ما ايرانيان تا چه اندازه سرنوشت خويش را خود رقم زده ايم و تا چه حد آن را به دستان ديگری سپرده ايم. منكر اين واقعيت نيستم كه ايرانيان از تاثير گذارترين مردمان روزگار بوده اند و بدان نيز افتخار می كنم، ما كسانی داشته ايم كه به تنهايی توانسته اند مسير تاريخ و فرهنگ ايران را به راه درست بازگردانند و كم نيستند كسانی كه چون فردوسی بسی رنج بردند تا سرنوشت ما چونان سایر مللی که خود و فر هنگ شان یکسره مقهور فرهنگ های مهاجم قرار گرفت نشود و توانستند كه ايران را زنده گردانند، نه! من اين واقعيت ها را انكار نمی كنم، اما می خواهم بگويم چه شد كه به آسانی اسير چنگال عمرها و چنگيزها و تيمورها و بسيار كسان ديگر شديم كه ايران را سوزاندند و چپاولش كردند و در قبال آن جز پلشتی و بدی ارمغان ديگری برايمان نداشتند؟

چگونه شد كه بارها و بارها اشتباه كرديم و باز هم اشتباه كرديم، تا حتی اگر به زور هم شده ثابت كنيم كه تاريخ تكرار پذير است، هرچند كه به نظر من نيست. چرا تا اين مقدار تحمل ناپذير گشته ايم، كه تاب پذيرش ديگر اشكال انديشيدن و زيستن را از دست داده ايم، چرا؟

تيغ نقد اگر دردناك است اما مايه‌ی بهبودی است، و بذرش اگر چه تلخ اما ميوه اش بسيار گواراست. شايد نوشتن بعضی از جملات اين نوشتار بر خودم نيز گران می آمد، اما چاره چيست هنگامی كه ناراستی ها را می بينيم؟ درك می كنيم و لمس شان می كنيم؟

 اين واقعيتی بس ناگوار است كه سرزمين عزيزمان ايران قرن ها دچار مصايب و دردها بوده، و شايد اگر مدت هاست كه خوشبختانه جنگ هاي داخلی نداشته ايم ( به معنای وسيع و گسترده منظور است، هرچند كه خطر آن نيز دور از ذهن نمی باشد.)، اما همواره آبستن بحران ها و گرفتاری ها بوده و همچنان هستيم، كه اين در روحيات مردم اين سرزمين بی تاثير نبوده است. در طی اين قرون مردمی بوده ايم هميشه در پی تلاش برای رسيدن به آرمان ها و خواسته هايمان، اما هرچه بيشتر و تندتر دويده ايم كمتر به مقصود رسيده ايم و گاه چنان اشتباهات هولناك و دهشت انگيزی انجام داده ايم كه شايد ترميم پيشامد های ناگوار ناشی از آن سالهای سال به درازا بيانجامد.

در اين نوشتار تنها به يكی از اين عوامل اشاره شده است، كه به نظر من از مهم ترين و تاثيرگذارترين آن ها می باشد. اين دروغ نيست كه ايرانيان همواره در رويای قهرمان هايشان به سر می برده اند، و هميشه پتانسيلی بسيار زياد در توليد و ساختن قهرمان داشته اند. تبديل انسان های زمينی به فرشتگانی آسمانی، تقدس بخشيدن به انديشه ها و نظريات، افراد و شخصيت ها و كاريزماتيك ساختن افرادی كه چون خودمان اشتباه می كردند، حتي بسی بيشتر از ديگران!!

اين امر تا بدان جا پيش رفته است كه ديگر قهرمانی نخواهيم داشت كه مدتی را در آسمان زندگی نكرده باشد، واگر كسی سعی در زدودن اين افسون ها از زندگی خويش و نه حتی ديگران! كند، او را بی اعتقاد و باور می دانيم، به قول يكی از نويسندگان ايرانی «گويی انسان ها بدون امر مقدس نمی توانند به حيات بشری خويش ادامه دهند.»[1]، و اين بار گويا قهرمانان ايرانی بدون داشتن شخصيتی آرمانی و ايده آل نمی توانند به حيات تاريخی و فرهنگی خويش ادامه دهند، و گويا ايرانی ها بدون داشتن اينگونه شخصيت هايی نمی توانند زنده بمانند. و اگر زمانه ای خالی از نسل ايشان باشد، خودمان آستين ها را بالا زده و دست به كار ساختن قهرمانی ديگر از همان تبار خواهيم شد. و اين از ديدگاه من يكی از مخرب ترين عواملی بوده است كه جنبش های آزادی خواهانه‌ی ما ايرانيان را به نابودی كشانده است. آن قدر به تجليل از اين قهرمان هايمان پرداخته ايم كه در نهايت، آمال و آرزوها و بالاخره جنبش ها را در آن ها خلاصه كرده ايم.

ادبيات و تاريخ و دين ما انباشته از چنين شخصيت ها و اتفاقاتی است، كه نه تنها به نتيجه ای نرسيدند، بلكه خود بيراهه را به عنوان راه پيشنهاد كردند و پدران ما نيز سر در همان بيراهه ها گذاشتند و آنقدر راه پيمودند تا كه ما سر از ناكجا آباد درآورديم. در ادامه و با اشاره به بعضی از اين موارد، به ذكر دلايل ايجاد چنين انديشه ها و نتايج ناشی از آنها خواهم پرداخت. اينكه در ادامه بيشتر به مقطعی از تاريخ ايران اشاره رفته است كه ما آن را با عنوان تاريخ ايران بعد از اسلام می شناسيم، نه به اين دليل است كه من تاريخ ايران باستان را خالی از درد و اندوه و رنج می دانم، و نه به اين دليل كه آن مقطع را خالی از چنين باورهايی بپندارم، نه! بلكه به اين دليل است كه اگر ما در ايران باستان خاطره‌ی بسيار ناگوار حمله‌ی اسكندر و آن مصايب را داريم، و در دوره‌ی ساسانيان، بويژه در اواخر اين دوره شاهد بحران های پی در پی هستيم و مردم بسيار ناراضی بوده اند، اما در دوره‌ی بعد از اسلام ما با شرايطی روبرو می شويم كه شايد اگر اغراق ننمايم لحظه ای بدون كشتار و غارت و چپاول، و ثانيه ای بدون بحران نداشته ايم. و اگر اندك زمانی در آسايش و رفاه زيسته ايم همان اندك زمان بيش نبوده است و خاطرات خوش آن دوران در ميان توفان بلا و سيل فنا غرق گشته است. برای همين تاثيرات ناشی از آن به هيچ وجه قابل مقايسه با وضع ايران باستان و دوران ساسانيان نخواهد بود. دليل ديگر وجود نوشته ها، اسناد و مدارك بسيار زيادی است كه در دوران بعد از اسلام وجود دارد و اين مقطع از تاريخ ايران را ملموس تر جلوه می دهد. ابتدا به بيان انديشه هايی از اين دست  كه در ادبيات و تاريخ به جای مانده پرداخته و سپس به توضيح موارد مورد اشاره در آن ها خواهم پرداخت.

آن چنان كه همگی ما می دانيم، تاريخ ايران همواره آبستن حوادث ناگوار و محل بروز ناملايمات بسيار بوده است. و اين حوادث اثرات بسيار نامطلوبی در ذهن ايرانيان در طول تاريخ به جا گذاشته اند، كه بی شك در شكل گيری فرهنگ بعدی ما ايرانيان موثر بوده است. ساسانيان چهار صد سال بر پهنه‌ی امپراطوری ايران فرمان راندند، نظام طبقاتی خويش را ايجاد كردند و دست به انجام بزرگترين اشتباه تاريخی خويش زدند. ايجاد حكومت دينی‌ای كه بعدها موجب لرزش پايه های اعتقادی مردم به حكومت ساسانی گرديد و آن چه را سبب شد كه در تاريخ آمده است، و ايران دورانی را سپری كرد كه مردمش حتی در كابوس هايشان هم نمی توانستند ببينند. مهاجمين عرب كه اينك ايران را تسخير كرده، از چنان اعتماد به نفسی برخوردار شده بودند كه ايرانيان را بنده و اسير خويش می پنداشتند و بر اين باور بودند كه اينان با آوردن اسلام به اين سرزمين، ايرانيان را به راه راست هدايت كرده اند. روايت ها و ماجراهايی را كه در تاريخ و از برخورد اين اعراب با ايرانيان می خوانيم قلب هر ايرانی را به درد می آورد. اولين فضايی كه اين كشتار و غارت بسيار وسيع و گسترده به بار آورد جو خفقان و خاموشی و سكوت بود. اما ايرانيان دست به كار شدند و اولين صدای اعتراض خويش را به نحوی جهانگير در مدينه اعلام كردند. تنها دو سال بعد از فتح نهاوند بود كه فيروز ابولؤلؤ، دشنه‌ی انتقام ايرانيان را در شكم عمر فرو برد و حقش را بر كف دستش نهاد و خود و دوستانش تاوان آن را پرداختند. به نظر من بعد از اين اتفاق و بروز چنين شجاعتی از يك ايرانی بود كه اعراب سخت گيری ها را بر ايرانیان افزودند. زيرا به درستی پی بردند كه با كسانی طرف شده اند كه در تصميم خويش قاطع و از برتری فرهنگي خويش واقف اند، بنابراين خطرناك ترين دشمنانشان، اينان خواهند بود. پس به تحقير ايشان پرداختند تا روح شرافت را از ايرانيان بگيرند. اما راه را اشتباه رفته بودند. ايرانيان از همان بدو ورود ايشان به ايران شروع به مقاومت كردند و گواه آن هم تعداد قيام هايی است كه در زمان خلافت امويان در ايران رخ داد. اما اين قيام ها تا چه اندازه مثمر ثمر بودند خود بحث ديگری است كه بدان اشاره خواهد شد.

در زمان امويان ايرانيان چنان گرفتار تحقير اعراب و آزار ايشان قرار گرفتند كه تصور كردن چنين شرايطی برای كسانی كه تاريخ اين دوران را مطالعه می كنند شايد غير ممكن و يا بسيار سخت باشد.

«اگر اعاجم و موالی بر سر سفره ای حاضر می شدند، بايد بر بالای سر اعراب با ادب تمام می ايستادند،..... موالی (غير اعراب و اغلب منظور از آن ایرانیان بوده است) موظف بودند كه كالا و اشياء اعراب را از بازار و ... به خانه هاشان حمل كنند. موالی هرگاه سواره بودند و عربی را می ديدند بايد پياده می شدند تا او سوار شود.»[2]

«عرب ها از اقتداء (در نماز) به موالی اكراه داشتند، و اگر هم پشت سر آنان نماز می خواندند می گفتند برای فروتنی نسبت به خدا چنين می كنيم. نافع بن جبير شافعی از تابعان نامی همينكه جنازه ای را می ديد، می پرسيد كی بود؟ اگر می گفتند : از قريش بود می گفت افسوس از قوم من يكی كم شد. و اگر می گفتند: عرب بود می گفت: افسوس هم وطنم مرد، اما اگر می گفتند : غير عرب (مولی) بود با خونسردی می گفت كالای خداست می خواهد می برد، و می خواهد می گذارد. عرب ها می گفتند سه چيز نماز را  در هم می شكند سگ، و الاغ، و مولی.»[3]

در چنين وضعی بود كه ايرانيان می زيستند و نمی توانستند دم برآورند. اگر قيامی هم می شد اعراب آن را به خاك و خون می كشانيدند. جوی خون به راه می انداختند و از خون، آسياب می گرداندند و نان از آن می پختند و به گفته ی مرحوم سعيدی سيرجانی، زهرمار می كردند.

ابن بلخي ماجراي سركوب خونين مردم استخر پارس، كه به دستور خليفه ي وقت، علي ابن ابي طالب صورت گرفت را اينگونه روايت مي كند :

«پس حادثه ي اميرالمومنين عثمان افتاد و نوبت خلافت به اميرالمومنين علي عليه الصلواه والسلام آمد ولايت عراق و پارس جمله به عبدالله بن عباس رضي الله عنهما سپرد و در آن فور مردم اصطخر ديگر باره سر برآوردند و غدر كردند عبدالله عباس لشكر آنجا كشيد و اصطخر به قهر بگشاد و خلايقي بي اندازه بكشت و چون اين آوازه به ديگر شهر ها ي پارس افتاد هيچ كس سر بر نيارست آوردن.»[4]

 بنابراين مردم، بيشتر از بيش منزوي گشتند و تنها كاري كه از دستشان برآمد اين بود كه چشم انتظار رستم و آرشي ديگر باشند. روشي انفعالي كه جز ساختن قهرمان هاي خيالي در ذهن ايشان نتيجه اي در بر نداشت. و همين طرز تفكر و ديدگاه بود كه پايه ي شخصيتي رهبران قيام هاي بعدي را پايه ريزي كرد. بنابراين ايرانيان، مستعد اين نوع از انديشه گرديدند كه تنها كاري بتوان كرد كه از يوغ امويان و تحقيرهای ايشان خارج گردند، خواه به دست ايرانيان باشد، خواه بدست اعراب!! و به همين دليل بود كه بسياري به علويان پيوستند، فارغ از اينكه همين علي بن ابيطالب بود كه هم ميهنانشان را در سيل خون فرو شست.[5]

 نمونه اي جالب توجه از اين انتظار ها براي آمدن آن قهرماني كه خواهد آمد و همگي را نجات خواهد داد در قطعه شعري منسوب به زرتشتيان آمده است :

كي باشد كه پيكي آيد ز هندوستان

كه آمد آن شاه بهرام از دوده ي كيان

كش پيل هست هزار و بر سراسر هست پيلبان

كه آراسته درفش دارد به آيين خسروان

پيش لشكر برند با سپاه سرداران

مردي گسيل بايد كردن زيرك ترجمان

كه رود و بگويد به هندوان

كه ما چه ديديدم از دست تازيان[6]

 از همين رو در پردازش چنين شخصيت هايي نه تنها بخردانه عمل نشد كه برخورد بسيار احساسي و سطحي ايرانيان در آن هنگام، موجب پيوستن سيل خروشان ايرانيان ناراضي از شرايط حكومت اموي به جمع هواداران اعرابي شد كه ايرانيان برايشان تنها، كساني بودند كه قوايشان را قوي تر مي ساختند. قيام هاي زيدبن علي و يحيي بن زيد و سياه جامگان ابومسلم از اين دست بودند كه تنها نتيجه ي آن ها تاسيس خلافت عباسي بود. ايرانيان چنان شخصيت هاي مقدس و خيالي از ايشان ساخته بودند كه باورش بسيار مشكل به نظر مي رسد. زيد كه از اولاد علي ابن ابي طالب بود و فرزند علي بن حسين (سجاد) در خراسان علم قيام برافراشت اما بني اميه او و فرزندش يحيي را با قساوتي هرچه تمام تر كشتند و قيامش را سركوب كردند. بعد از كشته شدن يحيي، بنا به گفته ي مسعودي «مردم خراسان كه از بيم بني اميه امان يافته بودند در همه جا هفت روز براي يحيي بن زيد عزاداري كردند و از بس كه مردم از كشته شدن او غمگين بودند در آن سال هرچه پسر در خراسان زاده شد يحيي يا زيد ناميدند.»[7]

«از مهم ترين قيام هايي كه موجب سقوط بني اميه گرديد، قيام ابومسلم خراساني سركرده ي سياه جامگان بود. به عبارتي خروج سياه جامگان ابو مسلم را مي توان آغاز رستاخيز ايران شمرد.»[8]

به هرحال قيام ابومسلم به نتيجه اي كه عباسيان مي خواستند رسيد و بني اميه را با كمك عباسيان از بين برد، اما آيا ايرانيان به آنچه مي خواستند، رسيدند؟ مسلما نه! بلكه عباسيان با كشتن ابومسلم به ايرانيان نشان دادند كه تمامي تلاش هايشان در براندازي خلافت بني اميه جز بازيچه ي دست اعراب قرار گرفتن نبوده است. از كجا معلوم كه زيد و يحيي اگر فرجامي چنان كه ياد شد نداشتند و پيروز مي گشتند چنين حكومتي را ايجاد نمي كردند؟ به نظر من آن ها نيز راه عباسيان را در پيش مي گرفتند. بنابراين حاصل كار در انتهاي اين مبارزه براي ايرانيان چه بود؟ مبارزه با حكومتي تازه تاسيس كه خود و با دست ها ي خويش و با آمال و آرزوهايشان، با خون فرزندان و شوهرانشان به روي كار آوردند. دوباره مبارزه و دوباره تكرار و دوباره تكرار و باز هم پرداخت شخصيت هاي موهومي و دروغين، گويي اين مردم به سرعت برق و باد سرگذشت خويش را از ياد مي بردند.

بعد از ابو مسلم نيز، ايرانيان دست از مبارزه نشستند و هرچند كه اين بسيار ستودني است اما راهكار ايشان همان بود كه پيش از آن داشتند. و همين يكي از اساسي ترين دلايل شكست هاي ايشان مي بوده است.

«در اكثر شورش ها نيز خون ابومسلم بهانه بود. اين سردار نامدار خراساني نزد همه ي مردم اين ديار، گرامي و پرستيدني به نظر مي آمد بسياري از مسلمانان ايراني او را يگانه امام واقعي خود مي شمردند و مقامي شبيه مهدويت و حتي الوهيت براي او قايل بودند. از اين جهت بود كه وقتي او به قتل رسيد ياران و داعيانش در اطراف شهرها پراكنده شدند و مردم را به نام او دعوت مي كردند،... چنان كه شخصي از آن ها به نام اسحق ترك به ماوراءالنهر رفت و در آن جا مردم را به ابومسلم خواند و دعوي مي كرد كه ابومسلم در كوه هاي ري پنهان است و چون هنگام ظهور فراز آيد بيرون خواهد آمد.»[9]

سپس نوبت به قيام افرادي چون سنباد و استادسيس و مقنع و بابك و مازيار آمد كه هرچند هر كدام از ايشان توانستند براي مدتي كوتاه ثبات خلافت عباسي را به مخاطره بياندازند اما هيچكدام نتوانستند به مقصود خويش كه تشكيل حكومتي ايراني بود دست يابد و خلفاي عباسي يكايك ايشان را در بند ساخت و به قتل رسانيد.

 بدون شك يكي از مهم ترين دلايل براي ساختن چنين شخصيت هاي آرمان گرايانه كه حتي تا مرز خدا بودن نيز پيش مي رفتند، همانطور كه طرفداران ابومسلم و مقنع چنين ادعاهايي داشتند، عدم پذيرش مسئوليت از طرف توده اكثريتي مردم كه قسمت عمده اي از اين جنبش ها را تشكيل مي داده است مي باشد. اغراق در توانايي شخصيت ها، مقدس كردن ايشان، و در يك كلام پردازش تصويري به سان انسان كامل براي شخصيت هاي انساني و خطاپذير، تنها موجب ايجاد آرامشي قلبي اما كاذب در ايشان مي شد كه اميدشان را از دست ندهند و با خيالي راحت تر بار مسئوليت ها را از دوش خود برداشته و به شانه هاي آن شخص تواناتر آويزان كنند. به نظر من مهمترين دليل اينگونه باورهايي همين مي باشد. اما نتايج و اثرات آن چه خواهد شد؟

1. از مخرب ترين تاثيرات چنين تفكراتي، از بين رفتن اعتماد به نفس توده ي اكثريتي چنين جنبش هايي است، كه عملا منجر به از دست دادن توانايي در تجزيه و تحليل شرايط مي شود. بنابراين هنگامي كه ما شانه از زير بار مسئوليت خالي مي كنيم، اين ديگران هستند كه به ناچار بايد به جاي ما تصميم بگيرند، وهمين ممكن است منجر به بروز تك صدايي در هر جنبشي شود. علاوه بر آن فاصله ي بين اكثريت خاموش جنبش و به عبارتي تماشاچي، با فعالين، هرچه بيشتر و دورتر خواهد شد. چنين شرايطي از انفعال و عدم تحرك از لحاظ انديشه و عمل، باعث ايجاد بسترهايي بسيار مناسب در جهت بروز و ظهور ديكتاتوري ها مي گردد، كه در تاريخ ما بويژه در دوران معاصر بسيار مشهود است.

2. باورهاي ايده آليستي در تضاد عرياني با واقعيت هاي موجود مي باشند. بويژه هنگامي كه جنبشي خاص از هر لحاظ در معرض انواع فشارها باشد. در چنين مواردي به دليل بيش از حد سخت بودن ادامه ي مسير جنبش در اين شرايط، پذيرش واقعيت ها ممكن است امري بسيار دشوار باشد و اكثريت غير فعال جنبش، شرايط زمانه را دليلي براي خاموشي خويش بدانند و ادامه ي اين مسير را غيرممكن و يا موكول به زماني بدانند كه ديگران شرايط را آسان تر كرده اند. بنابراين اگر هر كدام از اعضاي اين جنبش آن چه را كه در توان خويش است انجام ندهد، رسيدن به چنان موقعيتي باوري ايده آليستي بيش نيست. زيرا تحليل درست و به جاي واقعيت هاست كه مي تواند باعث پيدايش تاكتيك هاي جديد و موثرتر و همچنين استراتژي پايدارتر گردد.

اما دسته ی ديگری از قهرمانان در ذهن ما ايرانيان نقش بسته اند که علاوه بر وجود خارجی در تاريخ، تصويری بسيار پر رنگ از ايشان در ادبيات پارسي ترسيم شده است که قطعا تا حد بسيار زيادی دور از واقعيت مي باشد. در ادامه به معرفي بسيار اجمالي از سرآمدان اين دسته از شخصيت های مافوق بشری و دليل پيدايش چنين شخصيت های به حق موهومی خواهم پرداخت.

 ادبيات فضايي است كه آراء و انديشه ها در آن مجال بروز و شكوفايي مي يابند. مكاني است كه در آن مي توان دست به خلق و آفرينش زد و انديشه هاي خويش را به مردم عرضه كرد. ادبيات علاوه بر جنبه ي تخصصي خويش كه مختص به آگاهان و انديشمندان ادبي است، خصيصه ي ديگري نيز دارد که عموميت آن است. شايد فلاسفه انديشه هاي خويش را براي عده ي معدودي كه زبان ايشان را در مي يابند، بيان مي كنند. زيرا فلسفه تنها، زبان تخصصي خود را داراست و به همين دليل است كه در بين عامه ي مردم مورد استفاده قرار نمي گيرد. اما ادبيات اينگونه نيست، ادبيات محل تلاقي انديشه هايي است كه براي بسياري از مردم قابل درك و فهم مي باشد، هرچند كه ممكن است به همين دليل، برداشت هاي متفاوتي از يك مقوله در قلمرو ادبيات بيشتر بوده و تعارض ديدگاه ها هم، به همينگونه باشد، اما آن چيز كه مهم به نظر مي رسد اين است كه ادبيات در دسترس عامه قرار دارد و شايد كسي از بيتي شعر حتي اگر از معناي درست و بجاي آن خبر نداشته باشد در موردي كه خويش تشخيص مي دهد، استفاده برد، و علت آن را همانطور كه پيشتر گفتم قابل فهم بودن زبان ادبيات مي باشد. به عنوان نمونه، زماني كه عده اي خواستند فلسفه و عقايد فلسفي خويش را در دسترس توده ي مردم قرار دهند، راهي بهتر از بيان فلسفه توسط زبان ادبيات نيافتند و همين پيدايش اگزيستانسياليسم را حاصل شد.

به همين دليل است كه ادبيات رابطه ي تنگاتنگي با تاريخ دارد، زيرا كه ادبيات مجالي بود براي بيان حرف هايي كه در دنياي بيروني و واقعي، مجال بروز نمي يافتند. اين امر را مي توان در کلام مولانا به وضوح دريافت، آنجا که مي گويد :

«بر انديشه گرفت نيست و درون، عالم آزادی است.»[10]

که آشکارا به بيان محدوديت ها در بيان انديشه های خويش اشاره می کند. شاعران و نويسندگان اصيل به معناي واقعي، دردهاي جامعه ي خويش را مي دانستند و در آثارشان به انعكاس آن ها مي پرداختند. به عكس تاريخ كه همواره در مورد سرشناسان و ناموران سخن مي راند، ادبيات از دل مردم مي جوشد، و بازگو كننده ي احساسات همان مردمي است كه در تاريخ خويش کلامي از ايشان به ميان نيامده است. نمي خواهم بگويم كه ادبيات دم از تاريخ سازان نزده است، بسيار مداحان و تملق گويان در تاريخ ادبيات ايران و اين مرز و بوم زيسته اند، كه آنچنان مدح وثنای شاهان و قدرتمندان را در شعرهايشان مي نمودند که خوراکشان را در ديگ های طلايي طبخ مي کردند، اما گذشت زمان قضاوت خويش را در مورد اينان انجام داده است، منظور من كساني چون فردوسي است كه نه براي صله شهنامه نوشت كه براي زنده ساختن مردم و تاريخ در معرض نابودي ميهن خويش، عمرشان را صرف كردند.

براي همين، ادبيات بستر بسيار مناسبي گشت براي بيان افكار و انديشه هايي كه يك ملت در دل و جان خويش مي پروريد، اما زمينه ي بروز آن در محيط بيرون وجود نداشت، و از اين روست كه ادبيات يك ملت نماياننده ي ميزان شكوفايي فكري و فرهنگي آن ملت مي باشد. اما در اين بين مي توان شاهد شكل گيري انديشه هايي در ادبيات يك ملت بود كه ره به جاي درستي نمي بردند، و چه بسا خلقي را نيز به بيراهه مي كشانيد. در ادبيات غني پارسي از اين دست انديشه ها بسيار داريم. و از اين رو در ادبيات جاي گرفته اند كه در جان و ذهن مردم ريشه دوانيدند، هرچند اگر مفهومي درست و به جا نداشتند، و متاسفانه زمينه ي بروز ايجاد شرايطي گشتند كه نه تنها به مصلحت مردم نبود كه بستري براي خاموش گردانيدن شعله هاي خردمندي گشتند.

رد پاي انديشه ي قهرمان پروري و ايجاد شخصيت هاي مافوق بشري در ادبيات پارسي به وضوح بسياري نمايان است كه در عرصه هاي گوناگون اجتماعي و فرهنگي و ديني تاثير گذار بوده اند و متاسفانه اثرات نامطلوبي از خويش بر جاي گذاشتند. اما اين نكته قابل توجه مي باشد كه در برابر چنين انديشه هايي، ما شاهد خلق قهرمان هايي با خصيصه هاي انساني و رفتارهاي بسيار شايسته و بخردانه هستيم كه در ادامه به آن ها اشاره خواهد شد. به عبارتي در اين جا قهرمان ها و شخصيت هاي مورد اشاره را به دو دسته ي شخصيت هاي ايده آليستي (آرمان گرايانه) و رئاليستي (واقع گرايانه) تقسيم كرده و به بيان اثرات فكري هريك از اين دو پرداخته ام.

همانطور که پيشتر گفته شد، ابتدا به چند شخصيت مافوق بشري در ادبيات پارسي اشاره مي رود كه هنوز هم نه تنها بسياري از مردم، اعتقاد و باوري راسخ به واقعي بودن شخصيت عرفاني ايشان دارند كه بسياري از محققين ادبي و اساتيد اين رشته هنوز به اين شخصيت ها به عنوان صاحبان كرامات و عرفايي بس بزرگ مي نگرند. لازم به ذكر است كه تعداد چنين افرادي در كتب اهل عرفان، بسيار زياد مي باشد، كه من براي كوتاهي كلام فقط به عده ي معدودي كه در نزد مردم هم مشهورتر هستند اشاره كرده ام، خوانندگان عزيز مي توانند براي مطالعه ي بيشتر به كتب تذكره، از قبيل تذكره الاولياء عطار، تذكره ي دولت شاه سمرقندي و... و ساير كتب اهل عرفان از قبيل اسرارالتوحيد، شرح شطحيات، كشف المحجوب جلابي هجويري، كشف الظنون، طبقات الصوفيه از انصاري، نفحات الانس جامي و... رجوع نمايند.

بايزيد بسطامي :

از بزرگان و اعجوبه هاي عالم تصوف بوده است كه بنا به گفته ي تذكره نويسان، صاحب كرامات شگفت انگيز و به نظر من باور نكردني مي باشد. شطحيات (سخنان كفرآميزي كه عرفا و صوفيان بر زبان مي راندند.) او بسي پر مدعاتر از ديگر صوفيان بوده و او نيز از كساني است كه دعوي خدايي مي كرده است. در بسطام از ولايات قومس (نزديك شاهرود) به دنيا آمده و در همان جا وفات نموده است. بايزيد از كساني است كه هرچند شطحيات به واقع كفرآميز بسياري از او بيان شده، اما از چهره هايي است كه در ادبيات پارسي بسيار تمجيد شده است و مقامي بس رفيع براي او قايل شده اند. در صورتي كه اگر اين داستان ها را خواند، مي توان شخصيت او را بهتر شناخت و درك كرد.

«نقل است كه چون از مكه مي آمد به همدان رسيد. تخم معصفر خريده بود و اندكي از او بسر آمد بر خرقه بست، چون به بسطام رسيد يادش آمد. خرقه بگشاد مورچه اي از آنجا به درآمد. گفت ايشان را از جايگاه خويش آواره كردم، برخاست و ايشان را به همدان برد. آن جا كه خانه ي ايشان بود بنهاد.»[11]

«نقل است كه روزي يكي درآمد و از حيا مسئله پرسيد. شيخ جواب داد، آنكس آب شد. مردي درآمد آبي زرد ديد ايستاده. گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي از در درآمد و سوالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»[12]

ايشان علاوه بر انجام اين امور غريبه، دعوي خدايي نيز داشت، و مقام خود را بسيار بالاتر از پيامبر ديني مي دانست كه خود از پيروان آن دين بود :

بايزيد راگفتند «جمله ي خلق در تحت لواي محمد خواهند بود ». گفت « بالله كه لواي من از لواي محمد عظيم تر است!!»[13]

بايزيد گويد «مثل من در آسمان و زمين نبيني»[14]

بايزيد گويد كه «مرا گفت در غيب كه اي بايزيد! تو مثل مني. اي مثل من! من بترسيدم. گفتم : تو مثل تويي، ترا مثل نيست. گفت : اي بايزيد! بگوي به خود تا بباشد. گفتم : به تو گويم تا بباشد. بعد از آن گفتم كه زميني بباش! زمين منبسط ديدم... سپس بايزيد اضافه مي كند كه « بحق او، كه مرا هست ملك آسمان و زمين و ملكوتيت حيات و موت.»[15]

و اين شطح بسيار معروف اوست كه خطاب به خداوند مي گفت : « سبحاني ما اعظم شاني، يعني ستايش مراست، وه چه بزرگ جايگاهی دارم. »

ذوالنون مصري :

او هم از كبار و بزرگان صوفيه مي باشد، و اقوال عجيب و غريب بسياري پيرامونش نقل شده است. و از ديگر كساني است كه دعوي خدايي مي كرده است. رواياتي كه با شنيدن آن ها انسان، بي اختيار به ياد فضاهاي سورئاليستي مي افتد. يكي از اين حكايات از اين قرار است كه ذوالنون براي زيارت زاهدي سر به بيابان مي گذارد و پس از ديدن او و در شگفت شدن از حالاتش، زاهد به او مي گويد :

«گفت از من زاهدتر خواهي كه بيني؟ گفت خواهم. گفت بدين كوه در شو تا ببيني. چون برآمدم جواني را ديدم كه در صومعه اي نشسته و يك پاي بيرون صومعه بريده و انداخته و كرمان مي خورند. نزديك او رفتم و سلام كردم و از حال او پرسيدم. گفت روزي درين صومعه نشسته بودم زني بدينجا بگذشت، دلم مايل شد بدو، تنم تقاضاي آن كرد كه تا از پي او بدوم يك پاي از صومعه بيرون نهادم آوازي شنودم كه شرم نداري از پس سي سال كه خداي را عبادت كرده باشي و طاعت داشته اكنون طاعت شيطان كني و قصد فاحشه اي كني؟  اين پاي كه از صومعه بيرون نهاده بودم ببريدم و اينجا نشسته ام تا چه پديد آيد و با من چه خواهند كرد.»[16]

«بوجعفر اعور گفت نزديك ذوالنون بودم جماعتي از ياران او حاضر بودند از طاعت جمادات حكايت مي كردند و تختي آن جا نهاده بود. ذوالنون گفت طاعت جمادات اولياء را آن بود كه اين ساعت اين تخت را بگويم كه گرد اين خانه بگرد در حركت آيد چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جاي خويش باز شد، جواني آن جا حاضر بود آن حال بديد گريستن بر وي افتاد تا جان بداد بر همان تختش بشستند و دفن گردانيدند.»[17]

حسين بن منصور حلاج :

حلاج از كساني است كه عرفا و صوفيه در مدح او كم نگذاشته هيچ، كه اغراق نيز كرده اند. تا آنجا كه دعوي انالحق بودن و ادعاي خدايي كردن او را به حق و شايسته فرض كرده و در توجيه آن تلاش هاي بيهوده كرده اند. بسياري در همان زمان، او را كذاب دانسته و به سحر و جادو متهم كردند و بسياري در حق او اعتقادي بس عظيم داشته اند. در همين روزگار خويش هم بسيارند كساني كه حلاج را ناشي از وجودي خدايي دانسته و او را پرتوي از نور لايزال الهي مي دانند. بهرحال پيرامون او هم داستان هايي ساخته و پرداخته شده است كه اگرنگوييم از ذهن هايي سخت متعصب و بی منطق نشات گرفته مي توان گفت كه پذيرش اين افكار اساس عقل را به زير سوال خواهد برد.

«در احوال حلاج اقوال مختلف است : قومي گفتند حلاج از اولياء بود و در درستي و حسن اعتقاد او مبالغه نمودند تا حدي كه به آب وضو و بول او استشفا جستند و از او كرامات بسيار خارق عادت نقل كردند.»[18]

«گويند رشيد خرد سمرقندي عزم كعبه كرد، در راه مجلس مي گفت. روايت كرد كه حلاج با چهارصد صوفي روي به باديه نهاد چون روزي چند برآمد چيزي نيافتند. حسين را گفتند ما را سر بريان مي بايد. گفت بنشينيد پس دست از پس مي كرد و سري بريان كرده با دو قرص به يكي مي داد تا چهارصد سر بريان و هشتصد قرص بداد. بعد از آن بگفتند ما را رطب مي بايد، برخاست و گفت مرا بيفشانيد، بيفشاندند رطب از وي مي باريد تا سير بخوردند. پس در راه هرجا كه پشت به خاربني باز نهادي رطب بار آوردي.»[19]

«نقل است شب اول كه او را حبس كردند بيامدند او را در زندان نديدند، جمله زندان بگشتند كس را نديدند شب دوم نه او را ديدند و نه زندان، هرچند زندان را طلب كردند نديدند!!»[20]

«نقل است در زندان سيصد كس بودند چون شب درآمد گفت اي زندانيان شما را خلاص دهم. گفتند چرا خود را نمي دهي؟ گفت ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم اگر خواهيم به يك اشارت همه ي بندها بگشاييم، پس اشارت كرد همه ي بندها از هم فرو ريخت.»[21]

«و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا برد و از يك يك اندام او آواز مي آمد كه انالحق، روز ديگر گفتند اين فتنه بيش از آن خواهد بود كه در حالت حيات بود پس اعضاي او بسوختند از خاكستر آواز انالحق مي آمد چنانكه در وقت كشتن هر قطره ي خون كه مي چكيد الله پديد مي آمد،  در ماندند به دجله انداختند بر سر آب همان انالحق مي گفت.»[22]

«عباسه ي طوسي گفته است كه فرداي قيامت در عرصات، منصور حلاج را به زنجير بسته مي آورند اگر گشاده بود جمله ي قيامت به هم بزند.»[23]

 براستي با خواندن چنين مطالبي چه مي توان درباره ي اشاعه دهندگان اين خرافات بيان نمود. شايد حتي بسياري از اين شخصيت هاي مافوق بشري خود از اين ماجراها بي خبر بوده اند و مريدانشان چنين موهوماتي را به اينان منتسب ساخته اند، هرچند كه اينگونه و آنگونه بودنش چندان مهم نيست، بلكه مهم تر پذيرش اين پندارهاي پارانوييدی در نزد كساني است كه در سده ي بيست و يكم ميلادي زندگي مي كنند، خود را تحصيل كرده و حتي روشن فكر مي دانند! اما هنوز در خيالات متروك و پوسيده شده ي قرن هاي پيش كه در همان زمان بسيار كسان منكر آن ها بوده اند، به سر مي برند. براستي چرا؟    

اگر منصور حلاج مي توانست بندهاي دست خويش و ديگران را به اشارتي باز كند، ديگر چگونه مي توان، در روز قيامت بند بر دست هايش بست و زنجيرش كرد. شايد بگوييم قدرت خدا نامحدود است و او هر كاري كه بخواهد مي تواند انجام دهد. چه اگر بخواهد بند هايي بر دست هايش مي بندد كه باز نگردند حتي به اشارت هاي معروف خود حلاج. اما اگر اينگونه است و خدا براي اينكه عرصه ي محشر دست خوش شور و شوق حسيني منصور حلاج نشود او را بند مي كند، حتما از دست هاي بازش مي ترسد؟ آيا در اين صورت باز مي توان گفت كه خدا بر همه ي امور تواناست؟ جواب اين است : نه! نمي توان گفت. پس به راحتي مي توان دريافت كه سرايندگان اين داستان ها تا چه مايه كوته فكر بوده اند كه اندكي در ساخت اين داستان ها و قهرمانانش به درستي تفكر نكرده اند كه دست كم دروغي قابل باور بسازند. با اندكي تامل در اين داستان ها می توان به راحتي پي به دروغي بودنشان برد.

ترسيم دنياهايي بسيار غير منطقي و انسان هايي آشفته و بي تدبير كه به اندك تلنگري هم چون ظروف شيشه ای مي شكنند و از هم مي پاشند، توبه مي كنند وفرياد مي زنند و گاه از شوق بسيار جان مي سپارند و يا دست و پاي خويش را قطع مي كنند. دنيايي كه خرد كوچكترين نقشي كه در آن ندارد هيچ، بلكه مذموم و نكوهيده نيز هست. توصيفي ماليخوليايي و هيستريك از جهان كه جز در داستان نمي توان آن ها را وصف نمود و سپس در كمال ناباوري مدعي واقعي بودن آن ها شدن تنها كاري است كه از دست اين والامقامان و اولياء الله بر مي آمده است.

اما دليل چيست و چرا اينگونه شد؟

1. بيشتر ما ايرانيان چه در طول تاريخ وچه در زمانه ي كنوني به دنبال پدرهاي معنوي گشته و مي گرديم. كسي كه به او و انديشه هايش اتكا كنيم. حرف آخر حرف او باشد و بس! البته حرف هايي از جنس حرف هاي خودمان. پس اينگونه با پيدا كردن چنين پدر معنوي اي مي توان بار مسئوليت ها را به دوش ديگري انداخت، و دوباره مفاهيم مهم و عميقي كه در زندگي ما تاثيرگذار مي باشند، را بررسي نكرده و به زير سوال شان نكشيم، چون ديگري كه به او اطميناني بيشتر از صد درصد داريم اينگونه عمل نكرده است. پس اگر فرض كرديم كه انديشه يا روشي درست است، آنچنان مقدسش خواهيم ساخت كه ديگر حتي دستان خدا هم بدان نرسد.

2. ترس از نقد و انتقاد از انديشه هايمان. اين واقعيتي انكار ناپذير است كه هنوز نقد در ميان بسياري از ما ايرانيان نوعي توهين به افكار و عقايدمان به حساب مي آيد، و شايد دليل آن هم درست نفهميدن و درك نكردن مفهوم واقعي نقد و نقادي باشد. بسياري از ما ياد گرفته ايم كه به جاي نقد يكديگر، همديگر را نفي كنيم و با سماجتي مثال نازدني بر اين باوريم كه كار ما نقد و نقادي نام دارد. بنابراين هنگامي كه فضاي نقد اينگونه شود، انديشه هاي آدمي تبديل به قسمتي از وجود او مي گردند كه اگر به زير سوال روند به مثابه اين است كه قسمتي از وجود او به زير سوال رفته، پس از جان مي كوشيم كه فقط اثبات كنيم، چه درست و چه نادرست!

3. انديشه ي انسان كامل كه رابطه ي تنگاتنگي با دليل اول دارد. انديشه ي انسان كامل چه در ادبيات و چه در مذهب ما ايرانيان ريشه اي بس كهن دارد، بويژه در نزد عرفا و صوفيه كه نهايت كمال انسان را انسان كامل شدن مي دانند، غافل از اينكه انسان اگر كامل باشد ديگر بشر نيست و اين امر از حيطه ي انسان خارج است. انسان جايز الخطاست و معصوم نيست. اما اگر به انديشه ي انسان كامل باور داشته باشيم، مي توانيم تمامي داستان هاي ذكر شده در بالا را به راحتي نوشيدن ليواني آب و در نهايت باورمندي بپذيريم.

4. اعتقاد به اين طرز تفكر كه اغراق در هر موضوع خوب و نيك شايسته است، به صرف اينكه نيكي و خوبي بيش از حد مايه ي بدي نخواهد شد. پس براي نماياندن چهره اي بسيار خوب از يك پدر معنوي و يا انسان كامل مي توان نهايت تصورناشدنی خوبي را در اعمال و کردار او نمايان ساخت، بنابراين اغراق در كميت خوبي بدان جا خواهد رسيد كه شخصي به خاطر رساندن مورچه اي به لانه ي خويش دوباره مسير بسطام تا همدان را بپيمايد تا مورچه به آغوش گرم خانواده اش باز گردد. و يا به همين ترتيب، اغراق در آگاهانيدن مردم به اندازه اي كه از شوق دانشي كه در كمتر از دقيقه اي بدان واقف شده اند، به آب تبديل شوند و يا جان خود را از دست بدهند.

اما ماجرا به اين جا ختم نخواهد شد. هرچند كه ادبيات ما ايرانيان آكنده از چنين شخصيت هايي است اما كم نيستند كساني كه شخصيت هايي خلق كردند كه هرچند آرمان هاي يك ملت در ايشان وجود داشت، در عين حال واقعي نيز بودند. شاهنامه ي فردوسي خود گواهي بر اين امر است. شاهنامه پر است از قهرمان هايي كه توانايي هايي فراي توانايي هاي بشر معمولي دارند اما از جنس خود ايشان هستند. مصون و بري از خطا نيستند و در آسمان ها نزيسته اند.

بدون شك رستم شاخص ترين و بزرگترين شخصيت قهرماني هر ايراني است. هرچند كه برداشت فردوسي و برداشت توده ي مردم از اين قهرمان و ديگر قهرمان هاي شاهنامه مي تواند اندكي متفاوت باشد. از ديدگاه فردوسي هرچند كه رستم پهلوان پهلوانان بود و هرجا كه كار ايران و ايراني به تنگنا مي افتاد، اين او بود كه گره از اين بندها بر مي داشت. و اگر او در بسياري از موارد بار تمام مشكلات را به تنهايي به دوش مي كشيده است شخصيتي آرماني يا ايده آليستي نمي باشد. از نظر باريك بين فردوسي، رستم نماد مردم ايران بوده و اين است تفاوت بزرگي كه در شخصيت پردازي خردمندانه و شخصيت پردازي ايده آليستي وجود دارد. رستم شخصيتي بري از اشتباه و گناه ندارد. او به اشتباه تنها كسي را كه مي توانست چون او باشد و ادامه دهنده ي راهش باشد با دستان خويش مي كشد كه ناشي از اشتباه اوست. او سهراب را كشت و حتي مي توان گفت كه با اندكي ناجوانمردي او را به قتل رساند. ( اشاره به داستان نبرد اين دو كه بار اول اين سهراب بود كه رستم را بر زمين زد و مي توانست او را بكشد اما به درخواست رستم اين كار را نكرد ). بنابراين مي توان دريافت كه ديدگاه فردوسي در شخصيت پردازي قهرمان هايش كاملا حساب شده و به جاست و به هيچ وجه مقدس و خطاناپذيرانه نيست. رستم جاودانه نيست كه اگر چون حلاج او راكشتند قبل از مرگ وعده ي بازگشت دوباره دهد. او در دام نيرنگ نابرادرش شغاد، كشته مي شود.

و اما اگر از شخصيت هايي كه فردوسي در شاهنامه به تصوير كشيده است، كسي ادعاي خدايي كند، همچون جمشيد كه كرد، نه تنها عمل ناپسند او قابل توجيه نيست بلكه اين خود اوست كه بايد تاوان اين عمل را بپردازد و سپس شاهد نتيجه ي چنين عملي نه تنهاي براي خود او كه براي مردم سرزميني كه او بر آن حكومت مي كرد و كوچكترين مخالفتي با اين عمل او نكردند( هرچند که بسياری از بزرگان دربار، از او روی گردان شدند اما سعي در اندرز دادن و اصلاح او نکردند )، خواهيم بود.

اما آيا برداشت مردم از اين شخصيت ها هم همينگونه بوده است؟ نمي توان با اطمينان كامل جواب داد اما آنچه كه مسلم است بسياري همان اسطوره ها را كه براي پدران معنوي شان ساختند در مورد ايشان نيز تكرار كردند.

همانطور كه پيشتر ذكر شد ادبيات تنها فضايي نيست كه مي تواند بستر رشد و ظهور چنين شخصيت هاي ايده آليستي  شود، حداقل تاريخ و دين را نيز مي توان از ديگر فضاهايي دانست كه بستري مناسب براي بروز چنين شخصيت هاي قهرماني بوده اند.

نكته اي را كه در پايان مي خواهم متذكر شوم اين است كه رهبري در هر جنبش و جامعه اي امري ضروري، به جا و شايسته است. اما دليلي بر اين نمي باشد كه با وجود آن، ديگران از مسئوليت ساقط شوند. دليلي بر اين نيست كه از رهبران مان شخصيت هاي اسطوره اي و دور از دسترس بسازيم، و اين عمل را تا بدانجا ادامه دهيم كه راهبر، تنها تصميم گيرنده، متفكر، و دستور دهنده شود، امري كه متاسفانه ما ايرانيان در ايجاد آن مهارتي كافي و وافي داشته ايم. پس همه چيز در دستان ماست و اين ما هستيم كه سرنوشت خويش را مي سازيم، چه زشت و چه زيبا. پس بدانيم كه هر انساني يك قهرمان است و هر قهرماني بي شك، انساني بيش نيست.

 

[1]اكبر گنجی، يوتوپيای لنينيستی شريعتی

[2]شعوبيه، ناسيوناليسم ايراني، صص 84-85

[3]تاريخ تمدن اسلام، جلد چهارم، ص 698

[4]فارسنامه ي ابن بلخي، ص 117

[5]تاريخ ايران بعد از اسلام، صص 350-351

[6]دو قرن سكوت، ص 122

[7]مروج الذهب، جلد دوم، ص 216

[8]دو قرن سكوت، ص 129

[9]پيشين، صص 145-144

[10]فيه ما فيه، فصل بيست و چهارم

[11]تذكره الاولياء ، ص 142-143

[12]پيشين، ص 155

[13]شرح شطحيات، ص 132

[14]پيشين، ص 134

[15]پيشين، ص 144

[16]تذكره الاولياء ، ص 120

[17]پيشين، 123-124

[18]تجارب السلف، ص 199

[19]تذكره الاولياء، ص 512

[20]پيشين، ص 514

[21]پيشين ، ص 515

[22]پيشين، ص 517

[23]پيشين، ص 517-518

 

 

فهرست منابع

1. تاريخ ايران بعد از اسلام، دکتر عبدالحسين زرين کوب، انتشارات امير کبير، 1362

2. تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ترجمه ي علي جواهر كلام، انتشارات اميركبير، 1386

3. تجارب السلف در تواريخ خلفا و وزراي ايشان، هندوشاه بن سنجر صاحبي نخجواني، تصحيح عباس اقبال، كتابخانه ي طهوري، 1357

4. تذكره الاولياء ، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري، تصحيح رينولد آلن نيكلسون، انتشارات صفي عليشاه، 1385

5. دو قرن سكوت، دكتر عبدالحسين زرين كوب، انتشارات سخن، 1380

6. شرح شطحيات، روزبهان بقلي شيرازي، تصحيح هانري كربين، كتابخانه ي طهوري، 1360

7. شعوبيه، ناسيوناليسم ايرانی، دكتر محمودرضا افتخارزاده، دفتر نشر معارف اسلامي، 1376

8. فارسنامه، ابن بلخي، تصحيح گاي ليسترانج و رينولد آلن نيكلسون، انتشارات اساطير، 1385

9. مروج الذهب و معادن الجوهر، علي بن الحسين مسعودي، ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، 1382

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.