|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی موزدهم | ژوئن 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حرف های مادرانه فرح farah_1340@yahoo.com
من همیشه احساس میکردم با دیگران فرق میکنم ، ترجیح میدادم تنها باشم . وقتی به سن بلوغ رسیدم چند بار پیش اومد که از هم کلاس های دخترم خوشم بیاد ولی پیش خودم فکر میکردم من یک چیزم هست و باید این احساس رو توی وجودم ساکت کنم ، همیشه میدونستم این احساس چیزی نیست که بخوام با دیگران در میون بذارم. چند تا از هم کلاس های پسرم به من توجه داشتن ولی من اصلا هیچ احساسی به اون ها (جز یک دوستی ساده) نداشتم، با خودم مدام در گیر بودم، همش از خودم سوال میکردم چرا من این جورم. انگاری یک کوه صد کیلویی روی شونه ام بوذ. هر بار با مادرم میرفتیم خرید لباس، من مستقیم میرفتم طرف شلوار و بلوز های راحت و پسرونه، مامانم می زفت طرف پیرهن یا دامن، آخر سر با خرید چند تا شلوار و بلوز و با قیافه در هم مامان از مغازه بیرون میرفتیم. دیگه مدام پدر و مادرم مواظب حرکات من بودن، هی ایراد میگرفتن چرا آرایش نمیکنی چرا موهاتو نمیذاری بلند بشه و غیره. یک روز معلم بهداشت سر کلاس از هم جنس گرایی صحبت کرد و حرف هایی که زد بیشتر و بیشتر با حالت من سازگار بود، یک دفعه انگار من سالها توی تاریکی بودم و حالا برام یک چراغی روشن شد، فهمیدم که هم جنس گرا هستم، از اون لحظه آشفته شدم، نمیخواستم اون چیزی باشم که هستم . برای اینکه به هم جنس گرایی خودم فکر نکنم رفتم به طرف پسر ها، فکر میکردم شاید این طوری از هم جنس گرایی در بیام! یک روز مادرم ازم سوال کرد «عسل جان اگه مشکلی داری میتونی با من در میان بذاری». خیلی دلم میخواست همون جا همه چی رو اعتراف کنم ولی ترسیدم که منو درک نکنن یا منو از خونه بندازن بیرون و دیگه منو دوست نداشته باشن ، پدر و مادرم تحصیلات بالا نداشتن و فکر می کردم شاید این موضوع رو اصلا درک نکنن، از خیلی چیز ها میترسیدم؛ مثل فامیلم در ایران، خاله ی من با من خیلی نزدیکه و حتما هفته ای یک بار به من زنگ میزنه و ساعت ها با من حرف میزنه، می ترسیدم خاله ام منو طرد کنه. وقتی ۱۶ ساله بودم بچه های مدرسه پارتی گرفتن و من برای اولین بار با مواد مخدر آشنا شدم، دیگه به جای مدرسه رفتن با دوست هام جمع می شدیم یا مشروب میخوردیم یا علف می کشیدیم، هیچی خوش حالم نمیکرد. پدر و مادرم خیلی نگران بودن، مادرم با مدرسه تماس گرفته بود و مدیر مدرسه گفته بود که من زیاد غایبی دارم . یک شب مادرم اومد اتاقم گریه کنان گفت: «عسل تو داری من و بابات رو میکشی، چرا با ما حرف نمیزنی؟» خیلی دلم برای مادرم سوخت، احساس مقصر بودن کردم ولی باز جرات نکردم حقیقت رو بگم و دروغکی گفتم با دوست پسرم دعوا کردم. بیچاره مادرم سرشو پایین انداخت و اتاق رو ترک کرد، می دونستم که قانعش نکردم . دیگه مثل علف کشیدن و مشروب خوردن، من هر روز بد تر و بد تر میشدم، خیلی کم می رفتم مدرسه، هر بار نامه ای یا تلفنی از مدرسه می شد خودم جواب میدادم، پدر و مادرم از این موضوع خبر نداشتن، طفلی ها مشغول کار بودن که بتونن قسط خونه و خرج زندگی رو بدن. اون سال از مدرسه رد شدم بدون اینکه کسی بدونه. یک شب داشتم تلویزیون میدیدم که ناگهان فیلمی توجهم رو جلب کرد ، فیلم راجع به پسر هم جنس گرایی بود که جریان زندگیش شبیه من بود، در آخر اون فیلم، اون پسر خود کشی می کنه! تا چند روز فکرم به اون فیلم بود. فکر کردم اگه من هم خود کشی کنم به همه مشکلاتم خاتمه میدم. شبی پدر و مادرم از طرف اداره ی پدرم به جشنی دعوت بودن، وقتی از خونه بیرون رفتن از کمد دارو ها یک قوطی قرص خواب آور که دکتر بعد از عمل جراحی مادرم بهش داده بود رو برداشتم و با کوکا کولا همه رو خوردم بعدش نامه ای براشون نوشتم که دوستشون دارم و به اتاقم رفتم ، وقتی چشمامو باز کردم توی بیمارستان بودم با سروم به دستام و پرستار در کنارم، اون طرف تختم پدر و مادرم داشتن منو نگاه می کردن، با نگاهشون بدون حرفی ازم میپرسیدن چرا؟! اون شب مادرم وقتی به مهمونی اداره می رسن یادش میاد که تلفن همراهشو نیاورده و برمی گردن خونه و وقتی منو صدا می کنه و جوابی دریافت نمی کنه، قوطی دارو ها رو میبینه فورا آمبولانس رو خبر می کنن، وقتی که فهمیدم که زنده هستم و باید به این زندگی که دوست ندارم ادامه بدم، غم وجودم رو گرفت. فردای اون روز یک روان شناس اومد و با من تنها صحبت کرد. خیلی مهربون بود. باهم ورق بازی کردیم، ازم قول گرفت وقتی از بیمارستان مرخص شدم به مطبش برم. ازش خوشم اومد. هفته ای ۲ بار میرفتم مطبش، بهش اعتماد کردم و همه چی رو بهش گفتم، ازش قول گرفتم که در این مورد چیزی به پدر و مادرم نگه، اون هم گوش کرد. دیگه پدر و مادرم منو آزاد گذاشته بودن، خیلی مواظبم بودن، ولی سعی خودشون رو می کردن که من راحت باشم. دکترم بهم چند تا کتاب داد که خوندم، بهم یک گروه جوانان همجنس گرا رو معرفی کرد که خیلی خوشم اومد. همه تقریبا هم سن بودیم، کسی کسی رو مسخره نمی کرد، توی اون جمع خیلی احساس راحتی می کردم. بعد از ۱۴ ماه تراپی (و. درمان)، دکترم بهم توصیه کرد که بهتره همه چی رو به پدر و مادرم بگم، منم دفعه بعد که با دکترم قرار داشتم اون ها رو با خودم بردم، دکترم رو به پدر و مادرم کرد و گفت: «امروز عسل می خواد خبر مهمی رو بهتون بده، لطفآ فقط گوش کنید و لازم نیست صحبت کنید. فقط راجع بهش فکر کنید. اگه سوالی هم دارید از دخترتون یا از من بپرسید.» من هم بهشون گفتم که هم جنس گرا هستم، بعد از سکوت چند دقیقه ای مادرم بلند شد و منو بغل کرد، پدرم هم به ما پیوست. مادرم در حال گریه گفت: «پس واسه این قصد خود کشی کردی؟ برای ما مهم نیست هر چی باشی، تو دختر ما هستی و ما هر کاری از دستمون بر بیاد برات انجام میدیم.» ناگهان اون کوه سنگین از روی شونه ام برداشته شد. از همون لحظه شروع کردیم به تراپی خونوادگی. البته راه درازی در پیش بود تا من بتونم پدر و مادرم رو قانع کنم که یک هم جنس گرا هم میتونه ازدواج کنه و هم بچه دار بشه و یک زندگی معمولی رو داشته باشه. عسل الان یکی از بهترین دانشجو های رشته روان شناسی است و با دوست دخترش زندگی می کنه، خیلی هم به هم جنس گر بودن افتخار می کنه و کمک بزرگی برای سازمان هم جنس گرایان است. در آخر می خواستم اشاره کنم به چند mail که دوستان برای من نوشتن و ازم پرسیدن آیا ما باید به پدر و مادران بگیم که همجنس گرا هستیم؟ من بازعرض می کنم که من متخصص نیستم ولی می تونم نظرم رو به عنوان یک مادر بگم، به نظر من بستگی داره: ۱- آیا شما از نظر مالی وابسته به پدر و مادر هستید؟ ۲- آیا تا اون حد پدر و مادران خود رو می شناسید که چطور عکسالعمل نشون می دن؟ ۳- آیا آمادگی کامل دارید که اگه پدر و مادر از شما سوالاتی کنن، جواب قانع کننده بدید؟ اگه هنوز وابسته هستید، پس صبر کنید که درستون تموم بشه و مجبور هستید که همه چی رو پنهان کنید تا شغلی داشته باشید. وقتی به تنهائی زندگی کردید، دیگه مشکلی نخواهد بود. یک روز با خونواده صحبت می کنید و موضوع رو توضیح می دید. البته چند مدتی باید بهشون وقت بدید که این موضوع رو هضم کنن. برای قبول این موضوع زمان لازمه. ولی این را بدانید که پدران و مادران در هر صورت فرزندشان را دوست دارن، من شاید با هزارن پدر و مادر هم جنس گرایان آشنا شدم، کم تر کسی بوده که با شنیدن این خبر شوکه نشده باشه! از پدران و مادران تحصیل کرده تا پدران و مادران کم سواد، تا مدتی آمادگی رو داشته باشید که اون ها این موضوع رو درک کنند، به خصوص در ایران که متاسفانه پدر و مادر اطلاع زیادی در این مورد ندارن و ممکنه این موضوع براشون جدید باشه. اگه از خونواده ی مذهبی هستید که موضوع پیچیده تر می شه که احتیاج به یک متخصص می شه ( در اسلام هم جنس گرایی حرامه و چطور میشه به پدران و مادران توضیح داد که همون خدا ما را آفریده، و خدا همه ما را به طور یکسان دوست داره). در هر صورت من توصیه می کنم که قبل از آشکار کردن این موضوع خود را آماده کنید و حتما اطلاعات جمع آوری کنید. شاد و پیروز باشید . اگه سوالی داشتید لطفآ با من تماس بگیرید. فرح, مادری که به هم جنس گرایی پسرش افتخار میکنه .
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |