|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی موزدهم | ژوئن 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
از آگاهی میترا به بهانه ی روز مقابله با همجنسگرا ستیزی
ـ ميدونی چرا اينجايی؟ ـ بله ـ میدونی چیكار كردی؟! يادت هست چيكار كردی يا منكرش میشی؟! ـ معلومه كه يادمه! مگه عقلم كمه؟! من آدم عاقلی ام... ـ پس چی باعث شد آدم بُكشی؟! تو كه عاقل بودی؟ نبودی؟! ـ بودم. موقعی هم كه داشتم می كشتمش فكر می كردم عاقلم... ـ جدی؟ پس موقع كشتنش عقلت سرِ جاش بود؟ ـ آره... چه جورم سرِ جاش بود. ـ تعريف كن. دقيق بگو. ـ كاميون رو بار زده بودم كه برم ترانزيت... نشد كه برم. اجازه صادر نشد. منم بی خبر برگشتم خونه... ـ كه ديدی اون زن با همسرت توی خونه اند! ـ آره... ـ داشتن چيكار می كردن؟! ـ داشتن.... داشتن... ـ اون زن چی؟! اون كجا بود؟ اون دو تا داشتن توی خونه چيكار مي كردن؟! ها؟! ـ اونا تو اتاق خواب بودن... ـ همسرت با يه زن ديگه تو اتاق خواب بودن...خب؟! ـ داشتن...لعنتي ها...من اگه می خواستم بقيه بفهمن زنم چه غلطی كرده كه نمی كشتمش... ـ كه نمی كُشتيشون! ـ خيلی خب... فهميدم ـ دو تا زن! توی خونه ی تو بودن! نه يه مرد ديگه با زن تو! پس بگو چرا همسرت رو با دوستش كشتی؟! ـ كثافت كاری كثافت كاريه! چه فرقی داره چی باشه! حكمش همين بود! من شوهرش بودم به خاطر گهی كه خورده بود بايد سرش رو ميذاشتم رو طاقچه و میبُرديم! حقم بود! زنم بود! ـ اون يكي چی؟ اونم زن تو بود كه حق داشته باشی سرشُ ببری؟! ـ اون لواطه حقش از زن آشغال منم بيشتر بود! اونم زنم رو از را به در كرد! زنِ من عقلش به اين چيزا نميرسيد! اون از رختخواب فقط يه چيز ميدونست... اونم اين بود كه.... ـ چی شد؟ چرا ساكت شدی؟! من يه حدسهايی دارم می زنم! زن ات با اون زن توی اتاق خواب شما مشغول مساحقه بودن! آره؟ ـ من نميدونم اينی كه شما مي گی چيه. ـ معنای درستِ همون كلمه ای كه ميگی! لواطه!!!! لغت جالبيه! خب، پس زنت طَبَق زَن بوده و با اون زن ديگه مشغول بوده! ـ طبَق زن؟!! اين يكی ديگه چه كوفتيه؟! ـ يعنی همجنسباز! ـ منُ چه به اين حرفا! چه می دونستم اين چيزا چيه! اصلا چه ميدونستم زنيكه اين كاره است، پتياره! منُ باش فك ميكردم انقد نجيبِ! زنيكه لام تا كام تو تخت حرف نمی زد... هر وقت می خواستم همونجور دراز می كشيد و هيچی نمی گفت... فك می كردم بدبخت جور ديگهای بلد نيست. هيچ وقت نشد يه حال درس حسابی به ما بده!! خدا بگم چی كارت كنه سليطه كه كار ما رو به اينجا كشوندی كه بشينم واسه يه مرد ديگه اين چيزا رو تعريف كنم! اگه خودت زنت رو اونجوری ميديدی چيكار میكردی؟ ها؟ ـ زن تو مث حيوونا رفتار كرده... حكمش مرگ بوده. اما قانون اين چيزا سرش نمی شه... بد قانونيه. همهاش سهل انگاريه! چهار تا زن بايد بيان شهادت بدن كه اين دو تا زن داشتن چه غلطی می کردن. حتی شهادت تو ام كارساز نبوده. اما راهش اين نبود. چهار تا زن گير مياوردی برات شهادت بدن! عين آب خوردن... جفتشون اعدام می شدن، توام الان سر خونه زندگيت بودی! با اون يكی زنه! ـ با كدوم يكي؟ ـ زير آبی نرو آقا جون. محل كارتُ كه داشتيم می گشتيم صيغه نامه رو پيدا كرديم! ـ چيه مگه؟ خلاف شرع كه نكردم! دو تا زن داشتم.... ـ منم نگفتم خلاف كردی... ولی الان كارت سخت شده. راهش اونی بود كه من گفتم! ـ خب مرد حسابی اونطوری كه آبروم می رفت. همه يا می گفتن مرتيكه ببين چقد بی عرضه بوده كه زنش رفته سراغ يه زنِ ديگه! نه حتي يه مرد ديگه! دست كم دلم نسوزه بگم اون يه چيزی داشت... يا می گن مرتيكه خاك بر سر اين همه سال با چه سگی زندگی می كرده و گذاشته هر غلطی می خواد بكنه... ـ الانم كه همه ميفهمن! ـ دِ نشد! الان خيلی فرق داره... الان سرمُ با افتخار می گيرم بالا... ميگم ادبش كردم. حد اش مرگ بود. كشتمش يه سگ كمتر! اينطوری لااقل سرمُ می تونم بگيرم بالا! مردم ميگن غيرت داشت! نمیگن تف به روش! ـ پدر و مادر زنت فكر می کنی رضايت بدن؟! ـ غلط می كنن رضايت ندن! دخترِ ....شونو انداختن به من تازه زبونشونم درازه... باباش كه فهميد چه غلطی كرده گفت منم بودم سرشُ می بريدم! تموم غصه اش اين بود كه چي كار كرده كه خدا همچين نونی گذاشته تو كاسه اش! ـ وليِ دَم مقتول دوم چی؟! مثل اينكه وكيلت رفته سراغشون. ـ وكيلم كه میگفت شوهر نداشته....مطلقه اس. لابد بی غيرت قبلی راضی شده طلاقش بده. فقط باباشه و زن باباش. فقط باباش باس رضايت بده كه اونم مافنگيه. ديه اش رو ميدم رضايتش رو می گيرم. ـ خيلی خوبه با شرايطی هم كه زنت داشته و كاری كه كرده، اگه يه قاضی مسلمون و خداشناس گيرت بياد و شمام بگيد كه تو اون شرايط دست خودت نبوده و با صحنه ی خيانتی كه ديدی دچار خشم شدی و از اينجور چيزا راحت و زود آزاد ميشی... زنم كه هنوز داری! نه خانی رفته نه خانی اومده...! ـ آره... اين ماجرا كه تموم شه میزنم میرم سفر... ـ قبل از اينكه بری تو فكر سفر بايد ماجرا رو شرح بدی... كلی كار داری! بازسازی صحنه ی جرم، دادگاه، رضايت و غيره... خب توضيح بده... ديدی كه زنت و اون زن غريبه توی تختخواب شما مشغولن. كِی تو رو ديدن؟ بعدش چيكار كردی؟ ـ در اتاق خواب رو كه باز كردن اولش منُ نديدن! انقد كه سرشون به كثافت كاریشون گرم بود... وقتی منُ ديدن مث سگ می لرزيدن... زنه... زن خودمُ ميگم، افتاد به التماس.... توضيح ميدم... صب كن، تو رو خدا بذار بگم و اينجور مزخرفات... اون يكی زنه پريد وسط كه تقصير منه! من مجبورش كردم... كاريش نداشته باش... خون جلوی چشام رو گرفته بود. يه سيلی محكم زدم تو گوش زنم. پرت شد اونور، اون يكی زنه... ـ پريسا.... اسمش پريسا بود. خونه شون از شما خيلی دور نبوده. ولی هنوز نميدونيم با زنت چطوری آشنا شده. وكيلت مشخصاتش رو از خودمون گرفت... ـ هر عوضی ای كه بود! خودش رو انداخت رو حوريه... داد زد كه ولش كن. گردنش رو گرفتم كه بندازمش كنار و برسم به حوريه و حسابشُ برسم. شروع كرد لگد پروندن... لنگه ی اسب. منم شروع كردم به زدنش. اون زنيكه ی نمك نشناس، حوريه رو ميگم، آباجور رو برداشت و با اون زد تو سرم... جاش هنوز يه كم باد داره... از دستش گرفتم و اونم پرت كردم بغل اون يكی... كثافت، حوريه، رفت اون زنيكه رو بغل كرد، جلوی چشِ من! گفت بذار بره آخه با اين بدبخت چيكار داری... من زنِتم! داد زدم كه تو كثافت هيچ چی من نيستی... كليد اتاق خواب رو برداشتم و در رو از پشت قفل كردم. اتاقمون پنجره نداشت... ديديد كه! رفتم و ساطور رو از تو آشپزخونه برداشتم. درُ كه باز كردم يه جوری يه لباسی تنشون كرده بودن. زنم داشت تو كمد ديواری رو می گشت. اتو رو گرفت طرفم. گريه می كرد. گفت بذار ما بريم. ميريم طلاق می گيريم همين فردا. ميرم گم و گور ميشم. زار ميزد بدبخت... گفتم زرشك... هر كثافت كاری ای كه دلت ميخواد تو خونه ی من بكنی آخرشم برم؟! كدوم قبرستون بری؟ خودم ميفرستمت قبرستون تو نمیخواد زحمت بكشی... هنوز اين از دهنم در نيومده بود كه ديدم اون زنيكه ميز اتو رو برداشت و كرد تو شكمم. داد زد حوری برو... با ميز اتو انداختمش اونور... حوريه اومد كه با اتو بزنه تو سرم. حيف اون همه لطفی كه من بهش كردم. تف... قبلِ اينكه بزنه تو سرم ساطورُ كشيدم رو شكم اون زنه... شكمش پاره شد... حوريه اتو رو انداخت زمين و رفت سراغ اون. بغلش كرد و شروع كرد به گريه كردن... هی پريسا پريسا می كرد. می گفت تو را خدا پريسا... به خاطر من پاشو، زنده بمون، طاقت بيار... ديگه طاقت نياوردم. با لگد پرتش كردم اون ور ... هيچی نگفت... زنه هنوز جون نداده بود. برگشت دستِ اونو گرفت. يه لگد زدم رو دستش ولی ولش نكرد... پام رو گذاشتم رو دست جفتشون ولی انگار نه انگار دستشُ محكمتر گرفت و خودشُ كشوند طرفش... منم ديگه حالم دستِ خودم نبود. از اين همه كثافت كاری حالم به هم خورده بود نشستم رو زمين و با ساطور رگ گردنشُ زدم. سرمُ كه بلند كردم ديدم اون يكي ام تموم كرده... همهاش همين بود جناب سرگرد... ـ خوب قصابی شون كردی... پزشكی قانونی برای اينكه دست اون دو تا رو از هم جدا كنه مجبور شده يكی دو تا انگشتشونُ بشكنه! ـ به درك... آدمم انقدر پست فطرت ميشه! يادم كه ميافته ميخوام برم دوباره سرشُ ببرم... ـ شهوت و پستی و كثافت كاری و حيوانيت وقتي به حد خودش برسه ميشه اين... نگران نباش، به وكيلت بگو يه راهِ زودتر راه انداختن كارت هم اينه كه كارناوال از آدمهای مذهبی راه بندازه كه جلو دادگاهت وايستن و بخوان كه آزادت كنن چون تو گناهی نكردی... من دلم روشنه... شايد به يكی دو سالم نكشه ازاد شی... ـ ايشالا ولی بايد از اين شهر برم... يه گوشه كناری ميرم زندگی می كنم... ـ اگرم نری تو كه كاری نكردی! يكی ديگه گناه كرده... مطمئن باش الانم اون دو تا تو جهنم مشغول حساب پس دادنن... خدا وعده اش غلط نمیشه... ـ فقط يه چيزی جناب سرگرد...وكيلم می گفت تو خونه ی اون زنه، پريسا، يه سری نامه از طرف حوريه پيدا كردين؟ راسته؟ ـ بله. درسته... ـ چی نوشته بود براش؟! چی توش بود... ـ بيشتر جملات عاشقانه... من خوندمشون... اما خيلی چندش آور بود! با تصور اينكه دو تا زن اينا رو برای هم نوشتن حالت تهوع بهت دست می داد. گرچه قشنگ بود. چند تاش رو يادداشت كردم بنويسم برای زنم! هه هه! ـ اون زنه چی؟! پريسا؟! اون واسه زن من چيزی ننوشته بود؟! ـ چرا! تو خونه ی شمام يه نامه پيدا كرديم! ـ كثافتا! آخرُ زمون كه ميگن همينه! به عقل جنم اين چيزا نمی رسه! شيطونم اينا درس ميدن! ـ آره... من تو اين اداره ی آگاهی هر روز چيزای عجيبتری می بينم. انسانيت سقوط كرده!!! ـ نگفتيد چی نوشته بود واسه حوريه؟! ـ كاملا يادمه چی بود! چون خيلی خاص بود و مدرك جرم اون تا زن... نوشته بود هر اَز گاهی، از آگاهی، دلم می خواسته بميرم...اما از آگاهی زندگی می كردم. به خاطر آگاه بودن به اينكه مجبورم زنده باشم، به خاطر اين، به خاطر اون... وقتی تو رو شناختم، فهميدم حالا، از آگاهی دلم میخواد زندگی كنم. به خاطر آگاه بودن به عشق تو. و حالا چند روزيه فكر ميكنم بايد بميرم. از آگاهی... آگاهی از اينكه راه ديگه ای برای ما وجود نداره... چون ما قادر نيستيم. حتی هر اَز گاهی قادر نبوديم. راستي تا يادم نرفته زنتم زيرش يه چيزي نوشته بود... دست خط خودش بود، نوشته بود: قبل تر از اين منم هراَز گاهی دلم می خواست بميرم...اما حالا هر روز دلم ميخواد بميرم. چون آگاهم از اينكه چی در انتظارمونه... هراَز گاهی فكر ميكنم...منُ ببخش كه اينطوری فكر ميكنم... اما هراز گاهی آرزو ميكنم كاش با هم میمرديم... هر از گاهی... از آگاهی...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |