|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی شانزدهم | مارچ 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
پاییز رنگی من! ( قسمت سوم )
به این فکر می کردم که از چه طریق از ایران خارج بشم، درخواست ویزا کردم و بهم گفتن که یک هفته طول میکشه ، توی این یک هفته که مثل باد میگذشت، سعی کردم تمام کارها رو که لازم هست انجام بدم، برای خروج از ایران، تصمیم گرفتم که با قطار خارج بشم، کارها رو انجام دادم و بعد از اینکه ویزا و بلیط آماده شد به تهران رفتم، چند روزی رو مهمون دوستان خوبم در تهران بودم، از اتفاقاتی که برام افتاده بود، هیچ چیز به اونها نگفتم، دوست نداشتم که اونها رو هم نگران کنم، روزی که به ایستگاه قطار تهران رفتم روز خیلی دلگیری بود برام، بارها و بارها از این ایستگاه به شهرهای مختلف ایران عزیز رفته بودم، از زمان دانشجویی تا به اون روز، اما، اون روز، می دونستم که شاید سالهای سال نتونم دوباره این تجربه رو داشته باشم، بدجوری دلم گرفته بود. میدونم شمایی که تجربه ی مشابه من رو پشت سر گذاشتین، میتونید درکم کنید، پشت سر همه ی پلها خراب، پیش رو هم آینده ای مبهم و نامعلوم، یکنفر با دو تا کوله پشتی و مقداری وسایل شخصی! تصورم این بود که قطار بین اللمللی باید برای خودش دک و پزی داشته باشه، اما بر خلاف انتظارم دیدم که قطارهای داخل کشور بهتر از این قطار به اصطلاح بین اللمللی هستند. با دلشوره، تشریفات کنترل بلیط و ویزا رو انجام دادم، همه ی نگاهها برام سنگین بود، سریع خودم رو به کوپه رسوندم و رفتم تو، خوشبختانه یک نفر بیشتر همسفرم توی این کوپه نبود، اما شوربختانه کیس مناسب من نبود که توی این 3 روز از تنهایی دربیام! و کمی چند روز قبل رو از یاد ببرم. روز بعد قطار به نزدیکی های مرز ترکیه رسید، دو نفر از مامورهای کنترل پاسپورت به داخل قطار اومده بودند که همزمان با طی طریق از یک ایستگاه مونده به آخر تا ایستگاه آخر پاسپورت ها رو کنترل کنن. نمی دونم مظطرب بودم ، چه مرگم بود که به من که رسید شروع کرد به سوال های مزخرف پرسیدن: شماره پاسپورتت چنده؟ با این پاسپورت کجاها رفتی؟ فلان کشور چند روز بودی؟ بعد از اینکه از جواب دادن به سوال های نکیر و منکر نجات پیدا کردم، برگشتم به کوپه، تا اونجایی که می تونستم سعی می کردم خودم رو از هرچی مامور هست قایم کنم. قطار به آخرین ایستگاه مرزی رسید و توقف کرد، مامورها از قطار پیاده شدند، یک 20 دقیقی ای توقف کرد و من تو این فاصله، برای آخرین بار توی خاک ایران قدم زدم، خیلی دلم گرفته بود، می دونستم شاید این آخرین باری باشه که توی ایران قدم می زنم، اکثر کسایی که از ایران خارج میشن به این امید میرن که بعد از خوب شدن اوضاع دوباره به ایران بر گردن، اما بعضی ها این انتظارشون 30 ساله طول کشیده و هنوز هم ادامه داره! قطار سوتی کشید و سلونه سلونه و آروم خط مرزی رو رد کرد، چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید و یکدفعه نوشته های آشنا به چشمم تبدیل شد به نوشته هایی که از اونها سر در نمی آوردم و پرچم افتخار آفرین و سه رنگ ایران تبدیل شد به یک پرچم قرمز و نوشته هایی که روی کوههای ایران برای سلامتی رهبر دیکتاتور ایران نوشته بودند تبدیل شد به نوشته هایی که از اونها سر در نمی آوردم، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که گفتند برای کنترل پاسپورتها دوباره باید پیاده بشیم، دو ساعت هم اینطرف مرز برای کنترل پاسپورت معطل شدیم و دو ساعت هم برای اومدن لوکوموتیو طرف ترکیه و بعد از چهار ساعت به سمت دریاچه ی وان حرکت کردیم. حدودهای 8 شب بود که به ایستگاه وان رسیدیم، اما گفتن که کشتی که باید ما رو به اون طرف دریاچه ببره فردا صبح میرسه، من هم قرص خوابم رو خوردم و تا فردا که برای سوار شدن به کشتی از قطار پیاده شدیم هیچ چیز نفهمیدم. دریاچه ی قشنگی بود، در کل ترکیه طبیعت قشنگی داشت، 5 ساعت هم طول کشید تا از دریاچه گذشتیم، اونطرف، قطار سوریه منتظر بود، قطار که چه عرض کنم، یک سطل زباله ی بزرگ متحرک بود، صد رحمت به قطار ایران، به این فکر می کردم که شاید در مورد قطار ایران ناشکری کردم! کل 10 واگن قطار رو 3نفر می گردوندن،کل اونها رو هم فقط میتونستی توی رستوران در حال چای نوشیدن یا سیگار کشیدن ببینی! خلاصه این سطل زباله ی متحرک بعد از 2 روز ما رو به دمشق رسوند،ساعت دوازده شب بود که به دمشق رسیدم، خدا به آرشام خیر بده، از طریق اون با یک ایرانی (نیما) که قبل از من توی دمشق بود آشنا شده بودم، و نیما به استقبالم اومده بود، امروز که به این مطلب فکر می کنم، میبینم که واقعا کمک بزرگی بود. با نیما به سمت خونش رفتیم، چند روزی رو مهمون نیما بودم و تا اونجایی که تونست بهم کمک کرد که توی این مملکت غریب خودم رو پیدا کنم. توی قسمت بعدی، سعی می کنم که رفتنم به سازمان ملل و شرایط زندگی توی سوریه رو براتون تعریف کنم.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |