|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی شانزدهم | مارچ 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حباب (قسمت اول) پریا queer_as_folk007@yahoo.com
دستای زبرش از روی زمين بلندم کرد. هوای گرم زير زمين، نور آفتاب با دود سيگارش قاطی شده بود و فضای تهوع آوری رو به وجود آورده بود. چشمام رو باز نکردم. ميترسيدم. دستهاش رو دور بدنم حلقه کرد و منو به ديوار تکيه داد تا هم قد خودش بشم. چند ثانيه بعد صورتم با زبری ريشش خراشيده شد و دهنش صدای جيغ من رو خفه کرد. دست و پا زدم. با صدای خفه شده ام فرياد کشيدم. و هيچ کس نشنيد. دستش رو روی بينی و دهنم فشار داد و از حال رفتم. *** -"نفس؟! بيدار شو... داری کابوس می بينی." با تکونهای مادرم از خواب پريدم. عرق تمام صورت و بدنم رو پوشونده بود. 13 سال از اون ماجرا گذشته بود و همچنان کابوس ها شب رو به من حروم ميکردن. بلند شدم. پشت پنجره ی اتاقم رفتم و يه شب ديگه رو تا صبح با نگاه به خيابون گذروندم. *** فردا صبح - يکشنبه - مثل همه ی روز های ديگه خسته کننده و با روال تکراريش گذشت. مدرسه جای عذاب آوری بود. تنهايی رو دوست نداشتم اما هيچ وقت هم با بچه ها قاطی نشدم. از دروغ بدم ميومد و ميدونستم من رو با صداقت و به عنوان من قبول نميکنن.دور نشستم و به حرفای روزمره و صدای خنده هاشون گوش دادم. مشکلاتشون، مسائل عشقيشون، همه چيز خيلي ساده به نظر ميومد اما بزرگش ميکردن. شايد منم الکی مشکلاتم رو بزرگ ميديدم! نه اينطور نبود! شايدم بود؟! دوباره شروع شد ضد و نقيض گويی دو طرف ذهن من. نگاهم رو به يکي از بچه ها دوختم. خنده ی قشنگی داشت. اهل شمال بود. پوست سفيد، چشم و ابروی درشت مشکی. نگاهم رو دزديدم ازش. همين مونده بود اينجا از يکی خوشم بياد. از زماني که يادمه دلم واسه همکلاسی هام غش ميرفت. اولين عشقم تو مهد کودک بود! ميبينی؟ از اول ديوونه بودم! بالاخره اون روز تموم شد. با صداي زنگ آخر من اولين نفر بودم که از در بيرون بيام. -"نفس؟؟" برگشتم. دختر شمالي... نهال. -"بله؟" -"ميشه شمارتو به من بدی؟ ميخوام برای جزوه های ادبيات بهت اس ام اس يادآوری بدم." همينو کم داشتم! حالا اين وسط اونی که من خوشم مياد ازش، بايد شماره منو بگيره؟ یه کم سرخ شدم. -"يادم ميمونه. اما اگه فکر ميکنی اينطور بهتره ياد داشت کن." و شمارمو بهش دادم. *** اون روز تمام روز منتظر به گوشيم نگاه ميکردم. مثل احمقا! طرف نامزد داشت. خانواده سنتی و مذهبی اون... نه اصلا به دردسرش نمی ارزید.با خودم کلنجار رفتم و تصميم گرفتم جزوه رو ببرم و بيخيالش بشم. کم کم آماده ی خواب میشدم. خواب که نه، چرت یه ساعته. سالها بود خواب از چشام رفته بود. سعی کردم به خودم تلقین نکنم. زیر پتوم رفتم. گوشیم رو روی ویبره گذاشتم. نیم ساعت... یه ساعت بعد و نه! خواب به چشمم بر نگشت. بلند شدم.کامپیوترم رو روشن کردم و نشستم. با صدای ویبره ی تلفن به سمتش پریدم. ساعت یک شب! نهال بود. -"الو؟" -"سلام چطوری؟ بیدار بودی؟" -"آهان آره. نگران نباش جزوه رو گذاشتم تو کیفم.لازم نبود بزنگی." خاک بر سرم کنن ! این چه حرفی بود زدم.از لحنم خجالت کشیدم. متوجه تندی صدام شد و گفت: -"ببخشید روز شلوغی رو گذروندم وگرنه زودتر زنگ میزدم. باشه مرسی. مزاحمت نمیشم پس." -"میخوای بری؟" -"میخوای بمونم؟" سکوت... -"خب دیگه خبر؟!" خندید. -"همیشه از زیر جواب دادن در میری؟" -"اکثر اوقات." حالا من بودم که میخندیدم. -"آهان! در کل از این شخصیت اخمو و کم حرفت خوشم میاد. مثل بچه های دیگه نیستی. احساس میکنم حالیته!" -"کوچیک شمام من. چشات منو متفاوت میبینه و گرنه منم یه دیوونه ام مثل بقیه." -"بر منکرش لعنت." دوباره خندیدم.چه خوش خنده شده بودم امشب! -"نهال صبح با چی میری مدرسه." -"پیاده.بیام از اون مسیر باهم بریم؟" -"ام. باشه. اگه دوس داری." -"پس 7 میبینمت. فعلا... " -"فعلا..شب بخیر." هه... قرار! با یه همکلاسی که نامزد داشت... منم میزنم به کاهدون. توی تختم رفتم و خوابم برد. *** چشمام رو باز کردم. توی زیر زمین بودم. کنار دیوار، توی خودم جمع شده بودم. دختر بچه ی هم سن و سال خودم با دوتا بستنی منتظرم بود. صدای قدمهای سنگینی رو شنیدم. خودم رو به خواب زدم. قدمها نزدیک تر و نزدیک تر شدن. نفس تهوع آورش به صورتم خورد. -"اگر یک کلمه از این موضوع رو به مامانت بگی دوباره بغلت میکنم. بعد هم گوشاتو میبرم." نفسم تو سینه حبس شد. سرم رو تکون دادم، یعنی نمیگم. و همچنان چشمام رو بسته نگه داشتم تا ازم دور شد. *** -"نفس؟؟ بیدار شو..داری داغون میشی." لعنتی. به ساعت نگاه کردم.3...بود. بلند شدم، زیر دوش رفتم و تا صبح همونجا خیره به قطره های آب نگاه کردم. *** نهال. امروز از در خونه به قصد دیدن اون خارج شدم. دم در منتظرم بود. -"خوبی؟" -"آره.مگه میشه بد باشم؟" لبخند زدم. -"بریم؟" -"بریم." توی راه اون حرف زد و منم گوش دادم. اون قدر که دورادور بچه به نظر میرسید. الان اینطوری نبود. اونم به اندازه خودش مشکلات داشت. خانواده سنتی و مذهبی... جریان نامزد شدنش با پسر عموش... به حرفاش گوش دادم و خودمون رو جلوی مدرسه دیدم. -"بریم تو؟" -"راستش نهال. اصلا حوصله ندارم. میرم قدم بزنم. تو برو از کلاسا نیفتی." -"چیزی شده؟" -"نه!" -"باشه. بعد میبینمت." دور شدنش رو تماشا کردم.دستام رو توی جیبم گذاشتم و سرگردون توی خیابون توی سرما راه رفتم. توی پارک روی نیمکت نشستم. به حرفای نهال فکر کردم.به این که تو 18 سالگی مجبور به ازدواج شده. به این که برادرش کتکش میزنه. به اینکه مادر و پدرش زندگی رو براش حروم کردن. به تعصبات احمقانه ومذهبی خانواده اش... به خودم... به خواب های از دست رفته ام... به دل شوره هام... به مامانم... به اینکه چقدر آزارش میدم... به بدبختیاش... به خواهرم... به زن... و ما محکومیم. محکوم به درد تا ابدیت... از سر جام بلند شدم، ساعتم رو نگاه کردم و دنبال نهال رفتم.
ادامه دارد...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |