Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی شانزدهم | مارچ 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سرگذشتی مختصر از خودم

حمیدرضا نجفی تهرانی

 

در سال ۱۳۶۸ در شهر تهران متولد شده ام. از همان سالهای آغازین دوره نوجوانی زندگی متفاوتی در مقایسه با سایر هم سن و سالهای خودم داشتم و این موضوع بعنوان یک حس پنهان همواره و بصورت نامحسوس باعث این میشد که خودم را بنوعی تحت فشار ببینم.

در حقیقت در این ایام هیچ وقت نتوانستم آنجوری از زندگی لذت ببرم که سایر دوستانم از زندگی خود لذت میبردند.

چهارده ساله بودم که مادرم به دلیل مشکلاتی که با پدرم داشت مجبور به ترک منزل شد و این موضوع باعث شد تا نه تنها مشکلات جدیدی در زندگی من پیدا شود بلکه به لحاظ روحی و همان حس عجیب و غریب همیشگی بیش از پیش تحت فشار قرار بگیرم.

بعد از تحمل روزهایی سخت، بالاخره با مادرم و بصورت پنهانی از کشور خارج شدیم و پس از رسیدن به کشور سوئد، مادرم از دولت این کشور تقاضای پناهندگی کرد.

خیلی خوشحال بودم که با مادرم هستم و از طرفی هم در یک محیط جدید و برخلاف خیلی آدم های دیگه، که در روزها و ماههای اول مهاجرت احساس ناامنی و استرس خاصی را دارند، من یک حس امنیت عجیبی را ناخودآگاه در خودم حس می کردم.

اما این حس خوب خیلی دوام نداشت و بعد از مدت کوتاهی به ما اطلاع دادند که باید سوئد را ترک کنیم، چون آنها (دولت سوئد) دلایل درخواست پناهندگی مادرم را کافی ندانسته و به همین دلیل حکم اخراج ما را از کشور خودشان صادر کردند.

مادرم بعد از پرس و جوها و تماسهایی که با دوستان و بستگان مان در ایران داشت به این نتیجه رسید که خطری در حال حاضر در ایران ما را تهدید نمیکنه و به همین دلیل ما به ایران برگشتیم

متاسفانه بعد از گذشت سه سال، مشکلات گذشته و البته بصورت حادتری برای مادرم پیش آمد و ما (من و مادرم ) بناچار دوباره مجبور به ترک ایران شدیم و اینبار به هلند آمدیم.

در همان اولین روزها، بدلیل نداشتن مدارک شناسایی کافی و در نهایت بدشانسی، توسط پلیس هلند به زندان افتادیم و در حدود یک ماه و نیم از بهترین روزهای نوجوانی ام را در زندان گذراندم، بدون آنکه جرمی مرنکب شده باشم و یا خلافی کرده باشم.

در همین مدت بود و مخصوصا روزهای اول آزادی از زندان و زندگی در کمپ باز، بشدت دچار مشکلات روحی شده بودم. بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کردم. بیشتر از گذشته نیاز به یک نفر داشتم تا با او حرف بزنم و نکته جدید اینکه همان حس عجیب همیشگی در این روزها بیشتر از همیشه به سراغم می آمد و فکرم را مشغول می کرد.

دلم میخواست تا مثل سایر بچه های هم سن خودم به دیسکو می رفتم، مثل آنها دختر بازی می کردم و دوست دختر می گرفتم، تا من هم مثل آنها می شدم و حرف مشترکی با آنها داشتم، اما نمی شد. جنس مخالف بیشتر برای من نیروی دافعه داشت تا جاذبه. البته گاهی اوقات سعی می کردم تا با جنس مخالف هم صحبت شوم، اما آن لذتی که دیگران می بردند را  نمی بردم و یا این لذت بسیار سطحی و کوتاه مدت بود. به مرور زمان متوجه گرایش به هم جنس خودم شدم و اینکه حتی فکر کردن به این موضوع چقدر برای من آرام بخش است. اما چیزی که با رسیدن به این موضوع باعث ترس و اضطراب من شده بود، اینکه مبادا مادرم از این موضوع بو ببرد.

مادرم با تمام مشکلاتی که داشت، همه امید و آرزوهاش رو یک جورهایی در من خلاصه کرده بود. ترس و وحشت از اینکه مادرم بلایی به سر خودش بیاورد و یا اینکه با فاش شدن این موضوع، طعنه ها و متلک های سایر ایرانی ها و مسلمانهای مقیم کمپ، او را مجبور به انجام یک کار غیر منطقی کنه، دیوانه ام کرده بود.

خیلی دورانه سخت و درد آوری بود. شب ها خواب نداشتم. شبها تا نیمه شب به پیاده روی میرفتم. خودش هم فهمیده بود که شبها نمی توانم بخوابم و موضوعی داره من را آزار میدهد. با اصرارهای مادرم به دکتر رفتم.

دکتر خانوادگی من را به یک مرکز پزشکی دیگه معرفی کرد. دلم میخواست به یک نفر اعتماد کنم و همه چیز را برای دکترم تعریف کنم، اما وحشت داشتم. معنی اینکه" اینجا یک کشور آزاد هست" را درست نمی فهمیدم. می ترسیدم که آنها این موضوع را با مادرم مطرح کنند و یا اینکه من را به یک مرکز مخصوص و یا مدرسه مخصوص بفرستند. اینها برای من فاجعه بود.

بعد از چند بار مراجعه به دکتر روانپزشک، او هم فهمیده بود که چیزی را مخفی می کنم. طبق گفته خودش، او متوجه یک ترس و وحشت خاصی در من شده بود. بالاخره یک روز به من گفت: "هر چیزی که اینجا مطرح کنی بین من و تو می مونه و تا خودت اجازه ندهی، ما حتی اطلاعات پزشکی تو را به دولت و پلیس هم نمی دهیم".

خیلی جالب بود. این چیزها در ایران معنی نداشت و درکش برای من هم سخت بود. بعد از اون موضوع کمی از بچه های کمپ پرس و جو کردم. می ترسیدم که مبادا دکتر به من دروغ گفته باشد. زمانی که متوجه شدم  قانون در اینجا به این صورت است به دکترم اعتماد کردم و با او حرف زدم.

از همان روزها بود که روز به روز از لحاظ روحی بهتر می شدم. دکترم با من حرف می زد. از قانون. از حق و حقوقم. از اینکه من فاسد نیستم. از اینکه من هم مثل بقیه آدمها دارای حق و حقوقی هستم و اینجا با ایران فرق دارد. زمانی که با دکترم حرف می زدم سبک می شدم. دلگرم می شدم و به آینده امیدوار.

 اما متاسفانه اینبار هم دوباره بدشانسی به سراغم آمد. درخواست پناهندگی مادرم توسط دولت هلند رد شد و ما باید از جنوب هلند به یکی از شمالی ترین شهرهای هلند ترانسفر می شدیم. یک محیط جدید. آدم های جدید و حتی لهجه و گویش متفاوت. از یکطرف مشکلات خودم و از طرف دیگه مشکلات مادرم. مادرم هر روز پیر و پیر تر می شد. بعضی روزها وقتی از مدرسه برمی گشتم می توونستم بفهمم که چند تار موی سفیدش بیشتر شده بود.

متاسفانه از دکتر روانپزشکم دور شده بودم و هیچ همصحبتی نداشتم. این روزها هم روزهای سختی بودند. گاهی حتی به این فکر می کردم باید خودم را عوض کنم و شاید بتوانم با جنس مخالفم ارتباط داشته باشم. خیلی تلاش کردم اما نشد. نهایتا به اینترنت متوسل شدم. دوستانی پیدا کردم. سایتهایی رو پیدا کردم که اخبار مربوط به آدمهای مثل من رو پوشش می دادند و از حقوق امثال من دفاع می کردند. دلم میخواست لااقل با مادرم در میان بگذارم، اما با شرایط روحی و روانی که مادرم داشت و زندگی سخت داخل کمپ این یک ریسک بزرگ بود.

مدتی گذشت و متاسفانه دادگاه هم به مادرم جواب منفی داد. اولش قصد داشتند تا ما را بدون هیچ سرپناهی بیرون بیاندازند. بعدش گفتند شما را به زندان می برند و دیپورت می کنند. اون روزها برای من و مادرم فاجعه بود. با چند نفر از دوستان مشورت کردیم و تنها راه ادامه درخواست جدید پناهندگی بود. البته من دیگه بایستی خودم و بصورت جدا درخواست پناهندگی می دادم، چون 18 ساله شده بودم و مستقل به حساب می آمدم.

چاره ای نداشتم. باید مشکلم را بازگو می کردم. به خدا توکل کردم و همه جیز را با صداقت تمام در مصاحبه گفتم.  از مشکلاتم. از مسائلی که تحمل کردم. از وضعیت آدمهائی که مثل من هستند و در ایران چه رفتاری با اونها می شه، چه از طرف خانواده، چه از سوی مردم و چه از طرف قانون جمهوری اسلامی. به اونها گفتم که من هم آدم هستم و می خواهم زندگی کنم. می خواهم زنده باشم و خودم باشم.  به اونها گفتم که یک آدم نمی توونه یک عمر حس و غریزه ای که خدا بهش داده را پنهان کنه. به آنها گفتم که می خواهم مثل بقیه بجای تحمل این فشارها، به درس و آینده کاری ام و آدمی که من رو بفهمه و بتوونم کنارش راحت باشم، فکر کنم. اما، اما متاسفانه مثل اینکه برای آنها (دولت هلند) زندگی من اهمیتی ندارد. خطراتی که در صورت بازگشت به ایران من را تهدید می کند برای آنها بی ارزش است. همین هفته گذشته نامه ای را دریافت کردم که در آن نامه نوشته شده: ما قصد داریم تا به تو منفی بدهیم!!!

بعضی وقتها فکر می کنم خدا هیچ نگاهی به من نمیکنه و شاید اصلا من را فراموش کرده است.

در سن 20 سالگی باندازه 40 سال خسته هستم و دیگه حتی نمیدانم چه باید بکنم ؟!!!

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.